Views growthHide views growth
Views growth
Hours after publication
Show as table
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 5 h | 109 |
| 17 h | 159 |
| 30 h | 177 |
| 42 h | 200 |
| 66 h | 225 |
- After 6 hours109
- After 24 hours177
- Total to date225

هذیانگویی های یک شیفته و دانشجوی ادبیات انگلیسی - talk to me: @imkhamushmorethanyou_bot
Oct 30 – Nov 3−14 (−0.7%)
| Date | Subscribers |
|---|---|
| Oct 30, 2026 | 1,881 |
| Oct 31, 2026 | 1,876 |
| Nov 1, 2026 | 1,875 |
| Nov 2, 2026 | 1,871 |
| Nov 3, 2026 | 1,867 |
By publication day
| Date | Avg views per post |
|---|---|
| Oct 20, 2026 | 632 |
| Oct 21, 2026 | 658 |
| Oct 23, 2026 | 569 |
| Oct 25, 2026 | 488 |
| Oct 26, 2026 | 397 |
| Oct 27, 2026 | 333 |
| Oct 30, 2026 | 304 |
| Oct 31, 2026 | 260 |
| Nov 1, 2026 | 227 |
Hours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 5 h | 109 |
| 17 h | 159 |
| 30 h | 177 |
| 42 h | 200 |
| 66 h | 225 |
Hours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 5 h | 110 |
| 17 h | 161 |
| 30 h | 180 |
| 42 h | 203 |
| 66 h | 228 |
Hours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 5 h | 100 |
| 13 h | 143 |
| 25 h | 205 |
| 62 h | 262 |
| 74 h | 270 |
حس من شبیه کسی بود که از مدتها قبل میدانست قرار است دور شود، میدانست شاید برای مدتی حتی او را از دست بدهد، اما درست در آخرین لحظه فهمیده بود هنوز وقت دارد. هنوز چند صبح دیگر مانده، چند نگاه، چند خنده و چند لحظهی ساده که میشود در آنها زندگی کرد. همین فهمیدن، همهچیز را عوض کرد. دیگر نمیخواستم حواسم به رفتن باشد. نمیخواستم مدام به روزی فکر کنم که قرار بود نباشد. تصمیم گرفتم تا وقتی هنوز میتوانم، بودنش را زندگی کنم. تمام و کمال، بیآنکه حتی یک ثانیه را از دست بدهم. برای همین بود که آن روزها بیشتر نگاهش میکردم. وقتی حرف میزد، با دقت گوش میدادم. حتی اگر دربارهی بیاهمیتترین چیزها بود. وقتی میخندید، سعی میکردم صدای خندهاش را به خاطر بسپارم. گاهی بیدلیل دستش را میگرفتم، فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز آنجاست. شاید اگر کسی از بیرون نگاهمان میکرد متوجه هیچ تفاوتی نمیشد. همهچیز مثل همیشه بود. برای من اما هیچچیز معمولی نبود. من داشتم با لحظههایی زندگی میکردم که میدانستم قرار است روزی دلم برایشان تنگ شود. نمیدانم آدم چطور باید با کسی خداحافظی کند که هنوز تمام وجودش میخواهد کنار او بماند. چه باید بگوید؟ چطور باید لبخند بزند و وانمود کند که رفتن، فقط بخشی از زندگی است؟ من هیچوقت در خداحافظی کردن ماهر نبودم. همیشه دلم میخواست چند دقیقهی دیگر بمانم، یک جملهی دیگر بگویم، یک بار دیگر نگاهش کنم، انگار اگر به اندازهی کافی صبر کنم، شاید اصلاً لحظهی رفتن از راه نرسد. اما بالاخره باید میرفتم. بدرود عزیز من. هرچه باداباد. نمیدانم روزهای دوری چه چیزی برایمان کنار گذاشتهاند، نمیدانم چهقدر زمان لازم است تا دوباره روبهروی هم بنشینیم و از روزهایی بگوییم که جدا از هم گذراندیم. فقط این را میدانم که من تمام آن لحظهها را با تو زندگی کردم، با تمام عشق و شادی ای که در همان روزها در دلم جا شده بود. ما به دوست داشتن همدیگر ادامه میدهیم، مگر نه؟ حتی اگر فاصلهای میانمان بیفتد، حتی اگر روزها بگذرند و دنیا آنقدر شلوغ شود که گاهی فرصت نکنیم از دلتنگیمان حرف بزنیم. مگر دوست داشتن قرار است با دور شدن آدمها تمام شود؟ من که اینطور فکر نمیکنم. پس فعلاً خداحافظ، عزیز من. فقط تا روزی که دوباره ببینمت.
Open in TelegramHours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 2 h | 47 |
| 68 h | 282 |
| 68 h | 282 |
Hours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 3 h | 47 |
| 68 h | 246 |
| 68 h | 246 |
Hours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 3 h | 52 |
| 68 h | 242 |
| 68 h | 242 |
مگر چند صبحگاه میتوانستم شاهد بوسهی درخشان خورشید بر گونههای برجسته و گندمگون او باشم؟ چند بار دیگر فرصت داشتم پیش از آنکه چشم باز کند، تماشایش کنم و به این فکر کنم که جهان چهقدر خوشسلیقه بوده که چنین صورتی را آفریده است؟ گاهی دلم میخواست زمان را همانجا نگه دارم. درست در همان لحظهای که نور از لابهلای پرده به اتاق میخزید و روی صورتش مینشست. دلم میخواست صبح هیچوقت تمام نشود، چای از دهان نیفتد و هیچکس از پشت در صدایمان نکند. میخواستم تمام آن روز را در همان سکوت بمانم و به نفس کشیدنش گوش بدهم. اما مگر میشود چیزی را که دوستش داری، برای همیشه از دسترس زمان دور نگه داری؟ آدم بالاخره باید چشم باز کند، از خواب برخیزد و بپذیرد که حتی زیباترین صبحها هم روزی به پایان میرسند. بااینهمه، اگر از من بپرسند کدام تصویر را بیشتر از تمام روزهای زندگیام دوست داشتهام، بیتردید به همان صبحها برمیگردم، به صورت خوابآلود او و آفتابی که انگار هر روز، پیش از آنکه به جهان برسد، گویا اول به دیدار او میآمد.
Open in TelegramHours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 8 h | 127 |
| 75 h | 297 |
Hours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 9 h | 152 |
| 75 h | 309 |
Hours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 11 h | 168 |
| 24 h | 210 |
| 78 h | 307 |