Views growthHide views growth
Views growth
Hours after publication
Show as table
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 5 h | 109 |
| 17 h | 159 |
| 30 h | 177 |
| 42 h | 200 |
| 66 h | 225 |
- After 6 hours109
- After 24 hours177
- Total to date225
Hours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 5 h | 109 |
| 17 h | 159 |
| 30 h | 177 |
| 42 h | 200 |
| 66 h | 225 |
Hours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 5 h | 110 |
| 17 h | 161 |
| 30 h | 180 |
| 42 h | 203 |
| 66 h | 228 |
Hours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 5 h | 100 |
| 13 h | 143 |
| 25 h | 205 |
| 62 h | 262 |
| 74 h | 270 |
حس من شبیه کسی بود که از مدتها قبل میدانست قرار است دور شود، میدانست شاید برای مدتی حتی او را از دست بدهد، اما درست در آخرین لحظه فهمیده بود هنوز وقت دارد. هنوز چند صبح دیگر مانده، چند نگاه، چند خنده و چند لحظهی ساده که میشود در آنها زندگی کرد. همین فهمیدن، همهچیز را عوض کرد. دیگر نمیخواستم حواسم به رفتن باشد. نمیخواستم مدام به روزی فکر کنم که قرار بود نباشد. تصمیم گرفتم تا وقتی هنوز میتوانم، بودنش را زندگی کنم. تمام و کمال، بیآنکه حتی یک ثانیه را از دست بدهم. برای همین بود که آن روزها بیشتر نگاهش میکردم. وقتی حرف میزد، با دقت گوش میدادم. حتی اگر دربارهی بیاهمیتترین چیزها بود. وقتی میخندید، سعی میکردم صدای خندهاش را به خاطر بسپارم. گاهی بیدلیل دستش را میگرفتم، فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز آنجاست. شاید اگر کسی از بیرون نگاهمان میکرد متوجه هیچ تفاوتی نمیشد. همهچیز مثل همیشه بود. برای من اما هیچچیز معمولی نبود. من داشتم با لحظههایی زندگی میکردم که میدانستم قرار است روزی دلم برایشان تنگ شود. نمیدانم آدم چطور باید با کسی خداحافظی کند که هنوز تمام وجودش میخواهد کنار او بماند. چه باید بگوید؟ چطور باید لبخند بزند و وانمود کند که رفتن، فقط بخشی از زندگی است؟ من هیچوقت در خداحافظی کردن ماهر نبودم. همیشه دلم میخواست چند دقیقهی دیگر بمانم، یک جملهی دیگر بگویم، یک بار دیگر نگاهش کنم، انگار اگر به اندازهی کافی صبر کنم، شاید اصلاً لحظهی رفتن از راه نرسد. اما بالاخره باید میرفتم. بدرود عزیز من. هرچه باداباد. نمیدانم روزهای دوری چه چیزی برایمان کنار گذاشتهاند، نمیدانم چهقدر زمان لازم است تا دوباره روبهروی هم بنشینیم و از روزهایی بگوییم که جدا از هم گذراندیم. فقط این را میدانم که من تمام آن لحظهها را با تو زندگی کردم، با تمام عشق و شادی ای که در همان روزها در دلم جا شده بود. ما به دوست داشتن همدیگر ادامه میدهیم، مگر نه؟ حتی اگر فاصلهای میانمان بیفتد، حتی اگر روزها بگذرند و دنیا آنقدر شلوغ شود که گاهی فرصت نکنیم از دلتنگیمان حرف بزنیم. مگر دوست داشتن قرار است با دور شدن آدمها تمام شود؟ من که اینطور فکر نمیکنم. پس فعلاً خداحافظ، عزیز من. فقط تا روزی که دوباره ببینمت.
Open in TelegramHours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 2 h | 47 |
| 68 h | 282 |
| 68 h | 282 |
Hours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 3 h | 47 |
| 68 h | 246 |
| 68 h | 246 |
Hours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 3 h | 52 |
| 68 h | 242 |
| 68 h | 242 |
مگر چند صبحگاه میتوانستم شاهد بوسهی درخشان خورشید بر گونههای برجسته و گندمگون او باشم؟ چند بار دیگر فرصت داشتم پیش از آنکه چشم باز کند، تماشایش کنم و به این فکر کنم که جهان چهقدر خوشسلیقه بوده که چنین صورتی را آفریده است؟ گاهی دلم میخواست زمان را همانجا نگه دارم. درست در همان لحظهای که نور از لابهلای پرده به اتاق میخزید و روی صورتش مینشست. دلم میخواست صبح هیچوقت تمام نشود، چای از دهان نیفتد و هیچکس از پشت در صدایمان نکند. میخواستم تمام آن روز را در همان سکوت بمانم و به نفس کشیدنش گوش بدهم. اما مگر میشود چیزی را که دوستش داری، برای همیشه از دسترس زمان دور نگه داری؟ آدم بالاخره باید چشم باز کند، از خواب برخیزد و بپذیرد که حتی زیباترین صبحها هم روزی به پایان میرسند. بااینهمه، اگر از من بپرسند کدام تصویر را بیشتر از تمام روزهای زندگیام دوست داشتهام، بیتردید به همان صبحها برمیگردم، به صورت خوابآلود او و آفتابی که انگار هر روز، پیش از آنکه به جهان برسد، گویا اول به دیدار او میآمد.
Open in TelegramHours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 8 h | 127 |
| 75 h | 297 |
Hours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 9 h | 152 |
| 75 h | 309 |
Hours after publication
| Hours after publication | Views |
|---|---|
| 0 h | 0 |
| 11 h | 168 |
| 24 h | 210 |
| 78 h | 307 |
از غزلهایم فقط خاکستری مانده بهجا. گاهی مینشینم و نوشتههای قدیمیام را میخوانم. به کلمههایی که یک روز با چه شوقی کنار هم گذاشته بودم، به جملههایی که خیال میکردم میتوانند چیزی را برای همیشه در خود نگه دارند. نمیدانم آن روزها واقعاً اینهمه خوشحال بودم یا فقط بلد بودم غمهایم را قشنگتر بنویسم. هرچه بود، چیزی در من روشن بود که حالا دیگر نیست. چیزی که باعث میشد حتی از دلتنگی هم چند سطر شعر بیرون بکشم و خیال کنم تا وقتی میتوانم بنویسمش، هنوز از دستش ندادهام. حالا اما هرچه میگردم، بیشتر با جای خالی چیزها روبهرو میشوم. انگار کلمهها همان کلمههایند، اما دیگر آن گرمای قدیمی را ندارند. میخوانمشان و یادم میآید که یک روز چقدر به چیزی ایمان داشتم، چقدر دلم میخواست بعضی آدمها بمانند و چقدر مطمئن بودم که بعضی اتفاقها هیچوقت از یادم نمیروند. و حالا از تمام آن شوق، از تمام آن دوست داشتنها و غزلهایی که برای ماندن نوشته بودم، فقط خاکستری مانده اما نمیشود دوباره از آن آتش ساخت. شاید هم اشتباه میکنم. شاید تمام آن چیزها هنوز جایی در من زندهاند و این فقط خستگیِ آدمیست که مدتهاست به جای شعر گفتن، دارد سعی میکند خودش را از میان خاطراتش پیدا کند. نمیدانم. فقط گاهی دلم برای آن آدمی تنگ میشود که میتوانست از یک اتفاق کوچک، یک نگاه یا حتی چند کلمهی ساده، جهانی برای خودش بسازد. آدمی که هنوز آنقدر امید داشت که فکر کند اگر چیزی را به اندازهی کافی دوست داشته باشد، شاید بتواند با نوشتنش برای همیشه نگهش دارد. دلم میخواهد به او بگویم لازم نبود اینهمه تلاش کند. بعضی چیزها حتی اگر تمام شوند، در کلمههایی که هنوز بیاختیار انتخاب میکنیم باقی میمانند. شاید غزلهایم خاکستر شده باشند، اما من هنوز اینجا نشستهام و دارم دوباره و دوباره دربارهشان مینویسم. و این یعنی هنوز دلم نیامده خاکسترشان را دور بریزم.
Open in Telegramروز خوبى بود و من وقتى از او جدا میشدم آدم تازهاي بودم، منظورم اين است كه انگار بارانى باريده بود و همهى برگ هاى خاك آلود مرا شسته بود و من همرنگ سبزه و زمين زير پايم بودم.
Open in Telegramمرد ادامه داد: «در فقط وقتی باز میشه که اخگر قلب سلستیا به زنگ پاسخ بده. من سالهاست تلاش میکنم به صداش دربیارم. حتی یک بار هم نتونستم. این کار از من ساخته نیست.» «پس چرا جلوی من رو میگیری؟» «چون نمیدونم واقعاً سلستیا تو رو فرستاده یا اِرِبوس راهی پیدا کرده که ازت استفاده کنه.» این بار آریا پاسخی نداشت. مرد به حلقهی دست او اشاره کرد. «اگه واقعاً با سلستیا حرف زده باشی، باید بدونی اونچه بهت داده فقط یه هدیه نیست. اخگر قلبش میتونه راه آستانهها رو باز کنه، اما اگه کسی که حملش میکنه نتونه در برابر اِرِبوس مقاومت کنه، همون اخگر میتونه راه رسیدن اون به جهان رو کوتاهتر کنه.» آریا به یاد آخرین لحظات حضور الهه افتاد. به چهرهی خستهاش و صدایی که هنگام سپردن اخگر به او میلرزید. «اون میدونست ممکنه شکست بخورم.» «البته که میدونست.» «بااینحال اخگر رو بهم داد.» مرد سر تکان داد. «خدایان هم گاهی مجبور میشن چیزی رو به خطر بندازن که براشون عزیزه.» آریا به ستون شکافتهشده نگاه کرد. در دلش چیزی شبیه خشم بالا آمد؛ خشم از اینکه سلستیا چنین مسئولیتی را به او سپرده بود، بیآنکه بداند از پسش برمیآید یا نه. اما پشت آن خشم، چیزی دیگر هم بود. او میتوانست از معبد بیرون بیاید و زندگیاش را از نو بسازد، اگر زندگی در این جهانِ بیخورشید را میشد ساختن نامید. میتوانست وانمود کند چیزی ندیده و صدایی نشنیده است. ولی از لحظهای که اخگر را پذیرفته بود، دیگر نمیتوانست خودش را به ندانستن بزند. «اگه اِرِبوس به چیزی که میخواد برسه، چه اتفاقی برای آدمها میافته؟» مرد لحظهای به او نگاه کرد. «شاید زنده بمونن. شاید حتی دیگه گرسنه نشن، از دست دادن رو تجربه نکنن یا برای آینده نترسن. ولی دیگه هیچکدوم از این چیزها انتخاب خودشون نخواهد بود. اِرِبوس بهشون زندگی میده، به شرطی که از زندگی کردن دست بکشن.» آریا چیزی نگفت. این بار حرف مرد را فهمیده بود چون میتوانست تصور کند جهانی که در آن هیچچیز تغییر نمیکند، چه شکلی خواهد بود. جهانی که مادرش در آن زنده میماند، اما دیگر آن زنی نبود که آریا به خاطر داشت؛ فقط تصویری بینقص بود که اجازه نداشت پیر شود، اشتباه کند یا حتی تصمیمی برخلاف خواست اِرِبوس بگیرد. آریا رو به در سنگی کرد. «چطور بازش کنم؟» مرد به زنگ اشاره کرد. «دستت رو روی زنگ بذار. اگه اخگر تو واقعاً به سلستیا تعلق داشته باشه، صدای اون رو میشناسه.» آریا به سوی زنگ رفت. از نزدیک، ترک عمیقی روی بدنهاش دیده میشد. زنگار در امتداد ترک جمع شده بود و روی فلز، نشانههایی حک شده بود که شباهت زیادی به نقش حلقه داشت. دستش را بالا آورد، اما پیش از آنکه لمسش کند، مرد گفت: «یه چیز دیگه.» آریا برگشت. «اونجا ممکنه چیزهایی ببینی که دلت بخواد باورشون کنی. اگه کسی رو دیدی که فکر میکردی برای همیشه از دستش دادی، عجله نکن که به سمتش بری.» آریا سرد شد. «تو از کجا میدونی؟» «چون اولین نفری نیستی که برای عبور از این در اومده.» «بقیه چی شدن؟» مرد جواب نداد. نیازی هم نبود. آریا رو به زنگ کرد و کف دستش را روی فلز گذاشت. در ابتدا هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد گرمای اخگر از سینهاش بالا آمد و به نوک انگشتانش رسید. نقش خورشید روی حلقه روشن شد. نور ضعیفی که در امتداد ترکهای زنگ پیش رفت و در عمق فلز ناپدید شد. صدای زنگ در تالار پیچید. دستش را پس کشید. صدا در دیوارههای سنگی چرخید و به راهروهای دوردست رفت. برای لحظهای، نامهای حکشده روی ستونها روشن شدند. یکی پس از دیگری، تا سرانجام به نام سلستیا رسیدند. در سنگی بهآرامی کنار رفت. پشت آن راهرویی باریک بود که به تاریکی میرسید. هوای سردی از آن بیرون آمد و شعلهی چراغ مرد را لرزاند. آریا شمشیرش را برداشت. «بعد از این در چی هست؟» مرد به راهرو نگاه کرد. «چیزی که من هیچوقت نتونستم ازش عبور کنم.» آریا قدمی به سوی در برداشت. بعد مکث کرد و برای آخرین بار برگشت. «اسمت چیه؟» پیرمرد کمی غافلگیر شد. انگار سالها بود کسی این سؤال را از او نپرسیده بود. «سونِرا.» آریا نامش را زیر لب تکرار کرد، سری تکان داد و از در گذشت. راهرو پشت سرش تاریک شد. وقتی برگشت، در سنگی دیگر دیده نمیشد و تنها دیوارهای یکدست باقی مانده بود. راهش را ادامه داد. چند قدم جلوتر، صدایی از انتهای راهرو به گوش رسید. صدای مردی آشنا که جملهای را تکرار میکرد، جملهای که سالها پیش شنیده بود و نمیدانست چرا هنوز در خاطرش مانده است. «من برمیگردم.»
Open in Telegramپیش از آنکه سپیده برخیزد افسانهی واپسین وارثِ آذرخش؛ نگهبان نخستین آستانه صدای زنگ برای سومین بار در دل کوه پیچید. آریا چند پلهی دیگر پایین رفت و به تالاری رسید که سقفش در تاریکی گم شده بود. هفت ستون سنگی در دو سوی تالار قرار داشتند. روی هرکدام نام یکی از خدایان حک شده بود، اما گذر زمان بیشتر نوشتهها را از بین برده بود. تنها نام سلستیا هنوز خوانده میشد؛ درست روی ستونی که از وسط شکافته بود. در انتهای تالار، زنگ بزرگی از سقف آویزان بود. زیر آن مردی سالخورده نشسته بود و تیغهای باریک را با تکهای پارچه تمیز میکرد. کنارش چراغی روشن بود و شمشیری بلند به دیوار تکیه داشت. مرد با شنیدن صدای قدمهای آریا، سر بلند کرد. چند لحظه به او نگاه کرد، بعد چشمش روی حلقهی آهنی دستش ماند. «بالاخره فرستادت.» آریا دستش را روی قبضهی شمشیر گذاشت. «کی؟» مرد پارچه را کنار گذاشت. «سلستیا.» آریا به او نزدیک نشد. «تو از کجا میدونی من اونو دیدم؟» «چون اگه ندیده بودیش، این حلقه الان اینجا نبود.» مرد به دست او اشاره کرد. آریا حلقه را از زیر آستینش بیرون کشید. نقش خورشید هفتشاخه در نور چراغ کمرنگ به نظر میرسید. «این حلقه مال مادرم بود.» «میدونم.» «مادرم رو میشناختی؟» مرد سرش را پایین انداخت و برای لحظهای به تیغهای که در دست داشت خیره ماند. «نه. ولی این نشان رو میشناسم. خیلی پیش از تولد تو، نگهبانان معبد سلستیا ازش استفاده میکردن. بعد از سقوط خورشید، فکر میکردم همهشون از بین رفتن.» آریا به ستون شکافتهشده نگاه کرد. «پس تو هم یکی از نگهبانهای معبدی؟» «بودم.» «و هنوز اینجایی. چرا؟» مرد پارچه را دور تیغه پیچید و کنار گذاشت. «چون وقتی خدایان از این دنیا رفتن، یکی باید میموند تا راه بسته بمونه.» آریا به زنگ نگاه کرد. حالا میفهمید چرا در ورودی تالار هیچ نشانی از راهی به بیرون نبود. گویا چیزی را در خودش نگه میداشت که نباید آزاد میشد. «چه راهی؟» مرد بلند شد. کمی میلنگید و برای ایستادن دستش را به ستون گرفت. «راهی که به نخستین آستانه میرسه. پشت اون در، چیزی هست که سلستیا نمیخواست به دست اِرِبوس بیفته.» آریا اخم کرد. «فکر میکردم اِرِبوس قلبش رو دزدیده.» «دزدیده. ولی قلب یک خدا فقط یه تکه نور نیست که بتونی جایی پنهانش کنی و خیال خودت رو راحت کنی. قلب سلستیا بخشی از نیروییه که به جهان اجازه میده تغییر کنه. اِرِبوس میخواد اون رو به دست بیاره تا چیزی رو که شروع کرده، کامل کنه.» «جهان رو به تاریکی بکشونه؟» «تاریکی کارش رو کرده. حالا میخواد کاری کنه که دیگه هیچچیز تغییر نکنه.» مرد به ستونها نگاه کرد. نور چراغ روی نامهای فرسوده افتاده بود. «اون میخواد جهانی بسازه که توش هیچکس چیزی رو از دست نده، چون هیچکس دیگه اجازه نداره چیزی داشته باشه. نه انتخابی، نه آیندهای که خودش بسازه. همهچیز از قبل تعیین میشه و هیچکس نمیتونه از سرنوشتی که براش نوشته شده بیرون بره.» آریا مدتی ساکت ماند. این حرفها با آنچه در دشت آینهها دیده بود، بیارتباط نبود. آن موجود میدانست او چه چیزی را بیشتر از همه میخواهد، میدانست برای دیدن دوبارهی مادرش تا کجا پیش میرود. اگر میتوانست چنین چیزی را به او نشان دهد، شاید میتوانست همان کار را با هر انسان دیگری هم بکند. «و سلستیا فکر میکنه من میتونم جلوش رو بگیرم؟» «نمیدونم سلستیا به چی فکر میکنه. مدتهاست که صدای خدایان رو نشنیدم.» «پس چرا گفتی منو فرستاده؟» مرد نگاهش کرد. «چون این حلقه رو دستته و اخگر قلبش رو با خودت آوردی. اگه این دو تا رو نداشتی، هیچوقت نمیتونستی از اینجا رد بشی.» آریا دستش را روی سینه گذاشت. گرمای اخگر از زیر لباسش احساس میشد. ضعیفتر از زمانی که در معبد بود. «اگه از اینجا رد بشم، چی انتظارم رو میکشه؟» «نمیتونم بهت بگم. هرکس چیز متفاوتی میبینه. ولی یه چیز رو باید بدونی: نخستین آستانه ازت نمیخواد بجنگی. ازت میخواد تصمیم بگیری.» «چه تصمیمی؟» مرد به در سنگی پشت سرش نگاه کرد. «اینکه حاضری برای رسیدن به چیزی که میخوای، چه چیزی رو با خودت ببری و چه چیزی رو پشت سر بذاری.» آریا از این جواب خوشش نیامد. بعد از آنچه در دشت دیده بود، آخرین چیزی که احتیاج داشت حرفهای مبهم دربارهی انتخاب بود. «من برای شنیدن این حرفها تا اینجا نیومدم. اگه راه رو میدونی، بازش کن.» مرد به او خیره شد. نگاهش دیگر آرام نبود. «فکر میکنی من نمیخوام این در باز بشه؟» آریا جوابی نداد. «بیستوهفت ساله که اینجام. بیستوهفت ساله که هر بار زنگ به صدا درمیاد، امیدوار میشم یکی از راه برسه که بتونه این کار رو تموم کنه. اما تا امروز هیچکس از پلهها پایین نیومده.» «پس بذار رد بشم.» «نمیتونم.» آریا دستش را از روی شمشیر برنداشت.
Open in Telegram