هذیان‌گو

هذیان‌گو

هذیان‌گویی های یک شیفته‌ و دانشجوی ادبیات انگلیسی - talk to me: @imkhamushmorethanyou_bot

Юзернейм
@haziangou
Категория
Цитаты
Страна
ИранИран
Создан
, 1 год
Подписчики1 864−17 за 5 дней
Просмотров на пост, 7 дн.267−34,1% к пред. 7 дн.
ERR14,34 %за 7 дней

Подписчики, 30 дней

30 окт. – 4 нояб.−17 (−0,9%)

Показать таблицей
ДатаПодписчики
30 окт. 2026 г.1 881
31 окт. 2026 г.1 876
1 нояб. 2026 г.1 875
2 нояб. 2026 г.1 871
3 нояб. 2026 г.1 867
4 нояб. 2026 г.1 864

Средние просмотры поста по дням

По дню публикации

Показать таблицей
ДатаПросмотров на пост
20 окт. 2026 г.632
21 окт. 2026 г.658
23 окт. 2026 г.569
25 окт. 2026 г.488
26 окт. 2026 г.397
27 окт. 2026 г.333
30 окт. 2026 г.304
31 окт. 2026 г.260
1 нояб. 2026 г.227

Самые просматриваемые за месяц

  1. 01
    Просмотры669
    Пересылки11
    Реакции—
    Комментарии—
  2. 02

    Без текста

    Фотоальбом
    Просмотры669
    Пересылки3
    Реакции—
    Комментарии—
  3. 03

    پیش از آن‌که سپیده برخیزد افسانه‌ی واپسین وارثِ آذرخش؛ نگهبان نخستین آستانه صدای زنگ برای سومین بار در دل کوه پیچید. آریا چند پله‌ی دیگر پایین رفت و به تالاری رسید که سقفش در تاریکی گم شده بود. هفت ستون سنگی در دو سوی تالار قرار داشتند. روی هرکدام نام یکی از خدایان حک شده بود، اما گذر زمان بیشتر نوشته‌ها را از بین برده بود. تنها نام سلستیا هنوز خوانده می‌شد؛ درست روی ستونی که از وسط شکافته بود. در انتهای تالار، زنگ بزرگی از سقف آویزان بود. زیر آن مردی سالخورده نشسته بود و تیغه‌ای باریک را با تکه‌ای پارچه تمیز می‌کرد. کنارش چراغی روشن بود و شمشیری بلند به دیوار تکیه داشت. مرد با شنیدن صدای قدم‌های آریا، سر بلند کرد. چند لحظه به او نگاه کرد، بعد چشمش روی حلقه‌ی آهنی دستش ماند. «بالاخره فرستادت.» آریا دستش را روی قبضه‌ی شمشیر گذاشت. «کی؟» مرد پارچه را کنار گذاشت. «سلستیا.» آریا به او نزدیک نشد. «تو از کجا می‌دونی من اونو دیدم؟» «چون اگه ندیده بودیش، این حلقه الان اینجا نبود.» مرد به دست او اشاره کرد. آریا حلقه را از زیر آستینش بیرون کشید. نقش خورشید هفت‌شاخه در نور چراغ کم‌رنگ به نظر می‌رسید. «این حلقه مال مادرم بود.» «می‌دونم.» «مادرم رو می‌شناختی؟» مرد سرش را پایین انداخت و برای لحظه‌ای به تیغه‌ای که در دست داشت خیره ماند. «نه. ولی این نشان رو می‌شناسم. خیلی پیش از تولد تو، نگهبانان معبد سلستیا ازش استفاده می‌کردن. بعد از سقوط خورشید، فکر می‌کردم همه‌شون از بین رفتن.» آریا به ستون شکافته‌شده نگاه کرد. «پس تو هم یکی از نگهبان‌های معبدی؟» «بودم.» «و هنوز اینجایی. چرا؟» مرد پارچه را دور تیغه پیچید و کنار گذاشت. «چون وقتی خدایان از این دنیا رفتن، یکی باید می‌موند تا راه بسته بمونه.» آریا به زنگ نگاه کرد. حالا می‌فهمید چرا در ورودی تالار هیچ نشانی از راهی به بیرون نبود. گویا چیزی را در خودش نگه می‌داشت که نباید آزاد می‌شد. «چه راهی؟» مرد بلند شد. کمی می‌لنگید و برای ایستادن دستش را به ستون گرفت. «راهی که به نخستین آستانه می‌رسه. پشت اون در، چیزی هست که سلستیا نمی‌خواست به دست اِرِبوس بیفته.» آریا اخم کرد. «فکر می‌کردم اِرِبوس قلبش رو دزدیده.» «دزدیده. ولی قلب یک خدا فقط یه تکه نور نیست که بتونی جایی پنهانش کنی و خیال خودت رو راحت کنی. قلب سلستیا بخشی از نیروییه که به جهان اجازه می‌ده تغییر کنه. اِرِبوس می‌خواد اون رو به دست بیاره تا چیزی رو که شروع کرده، کامل کنه.» «جهان رو به تاریکی بکشونه؟» «تاریکی کارش رو کرده. حالا می‌خواد کاری کنه که دیگه هیچ‌چیز تغییر نکنه.» مرد به ستون‌ها نگاه کرد. نور چراغ روی نام‌های فرسوده افتاده بود. «اون می‌خواد جهانی بسازه که توش هیچ‌کس چیزی رو از دست نده، چون هیچ‌کس دیگه اجازه نداره چیزی داشته باشه. نه انتخابی، نه آینده‌ای که خودش بسازه. همه‌چیز از قبل تعیین می‌شه و هیچ‌کس نمی‌تونه از سرنوشتی که براش نوشته شده بیرون بره.» آریا مدتی ساکت ماند. این حرف‌ها با آنچه در دشت آینه‌ها دیده بود، بی‌ارتباط نبود. آن موجود می‌دانست او چه چیزی را بیشتر از همه می‌خواهد، می‌دانست برای دیدن دوباره‌ی مادرش تا کجا پیش می‌رود. اگر می‌توانست چنین چیزی را به او نشان دهد، شاید می‌توانست همان کار را با هر انسان دیگری هم بکند. «و سلستیا فکر می‌کنه من می‌تونم جلوش رو بگیرم؟» «نمی‌دونم سلستیا به چی فکر می‌کنه. مدت‌هاست که صدای خدایان رو نشنیدم.» «پس چرا گفتی منو فرستاده؟» مرد نگاهش کرد. «چون این حلقه رو دستته و اخگر قلبش رو با خودت آوردی. اگه این دو تا رو نداشتی، هیچ‌وقت نمی‌تونستی از اینجا رد بشی.» آریا دستش را روی سینه گذاشت. گرمای اخگر از زیر لباسش احساس می‌شد. ضعیف‌تر از زمانی که در معبد بود. «اگه از اینجا رد بشم، چی انتظارم رو می‌کشه؟» «نمی‌تونم بهت بگم. هرکس چیز متفاوتی می‌بینه. ولی یه چیز رو باید بدونی: نخستین آستانه ازت نمی‌خواد بجنگی. ازت می‌خواد تصمیم بگیری.» «چه تصمیمی؟» مرد به در سنگی پشت سرش نگاه کرد. «اینکه حاضری برای رسیدن به چیزی که می‌خوای، چه چیزی رو با خودت ببری و چه چیزی رو پشت سر بذاری.» آریا از این جواب خوشش نیامد. بعد از آنچه در دشت دیده بود، آخرین چیزی که احتیاج داشت حرف‌های مبهم درباره‌ی انتخاب بود. «من برای شنیدن این حرف‌ها تا اینجا نیومدم. اگه راه رو می‌دونی، بازش کن.» مرد به او خیره شد. نگاهش دیگر آرام نبود. «فکر می‌کنی من نمی‌خوام این در باز بشه؟» آریا جوابی نداد. «بیست‌وهفت ساله که اینجام. بیست‌وهفت ساله که هر بار زنگ به صدا درمیاد، امیدوار می‌شم یکی از راه برسه که بتونه این کار رو تموم کنه. اما تا امروز هیچ‌کس از پله‌ها پایین نیومده.» «پس بذار رد بشم.» «نمی‌تونم.» آریا دستش را از روی شمشیر برنداشت.

    Текстизменён
    Просмотры660
    Пересылки2
    Реакции—
    Комментарии—
  4. 04
    Просмотры658
    Пересылки6
    Реакции—
    Комментарии—
  5. 05
    Просмотры653
    Пересылки1
    Реакции—
    Комментарии—

Новые посты

#3771Фото
Просмотры225−49%к среднему
Пересылки3
Реакции—
Комментарии—
Динамика просмотровСкрыть динамику

Рост просмотров

Часов после публикации

Показать таблицей
Часов после публикацииПросмотры
0 ч0
5 ч109
17 ч159
30 ч177
42 ч200
66 ч225
  1. Через 6 часов109
  2. Через 24 часа177
  3. Всего сейчас225
#3770Аудио
Просмотры228−48%к среднему
Пересылки14
Реакции—
Комментарии—
Динамика просмотровСкрыть динамику

Рост просмотров

Часов после публикации

Показать таблицей
Часов после публикацииПросмотры
0 ч0
5 ч110
17 ч161
30 ч180
42 ч203
66 ч228
  1. Через 6 часов110
  2. Через 24 часа180
  3. Всего сейчас228
#3767Аудио
Просмотры270−39%к среднему
Пересылки15
Реакции—
Комментарии—
Динамика просмотровСкрыть динамику

Рост просмотров

Часов после публикации

Показать таблицей
Часов после публикацииПросмотры
0 ч0
5 ч100
13 ч143
25 ч205
62 ч262
74 ч270
  1. Через 6 часов100
  2. Через 24 часа205
  3. Всего сейчас270
#3766Текстизменён

حس من شبیه کسی بود که از مدت‌ها قبل می‌دانست قرار است دور شود، می‌دانست شاید برای مدتی حتی او را از دست بدهد، اما درست در آخرین لحظه فهمیده بود هنوز وقت دارد. هنوز چند صبح دیگر مانده، چند نگاه، چند خنده و چند لحظه‌ی ساده که می‌شود در آن‌ها زندگی کرد. همین فهمیدن، همه‌چیز را عوض کرد. دیگر نمی‌خواستم حواسم به رفتن باشد. نمی‌خواستم مدام به روزی فکر کنم که قرار بود نباشد. تصمیم گرفتم تا وقتی هنوز می‌توانم، بودنش را زندگی کنم. تمام و کمال، بی‌آنکه حتی یک ثانیه را از دست بدهم. برای همین بود که آن روزها بیشتر نگاهش می‌کردم. وقتی حرف می‌زد، با دقت گوش می‌دادم. حتی اگر درباره‌ی بی‌اهمیت‌ترین چیزها بود. وقتی می‌خندید، سعی می‌کردم صدای خنده‌اش را به خاطر بسپارم. گاهی بی‌دلیل دستش را می‌گرفتم، فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز آنجاست. شاید اگر کسی از بیرون نگاهمان می‌کرد متوجه هیچ تفاوتی نمی‌شد. همه‌چیز مثل همیشه بود. برای من اما هیچ‌چیز معمولی نبود. من داشتم با لحظه‌هایی زندگی می‌کردم که می‌دانستم قرار است روزی دلم برایشان تنگ شود. نمی‌دانم آدم چطور باید با کسی خداحافظی کند که هنوز تمام وجودش می‌خواهد کنار او بماند. چه باید بگوید؟ چطور باید لبخند بزند و وانمود کند که رفتن، فقط بخشی از زندگی است؟ من هیچ‌وقت در خداحافظی کردن ماهر نبودم. همیشه دلم می‌خواست چند دقیقه‌ی دیگر بمانم، یک جمله‌ی دیگر بگویم، یک بار دیگر نگاهش کنم، انگار اگر به اندازه‌ی کافی صبر کنم، شاید اصلاً لحظه‌ی رفتن از راه نرسد. اما بالاخره باید می‌رفتم. بدرود عزیز من. هرچه باداباد. نمی‌دانم روزهای دوری چه چیزی برایمان کنار گذاشته‌اند، نمی‌دانم چه‌قدر زمان لازم است تا دوباره روبه‌روی هم بنشینیم و از روزهایی بگوییم که جدا از هم گذراندیم. فقط این را می‌دانم که من تمام آن لحظه‌ها را با تو زندگی کردم، با تمام عشق و شادی ای که در همان روزها در دلم جا شده بود. ما به دوست داشتن همدیگر ادامه می‌دهیم، مگر نه؟ حتی اگر فاصله‌ای میانمان بیفتد، حتی اگر روزها بگذرند و دنیا آن‌قدر شلوغ شود که گاهی فرصت نکنیم از دلتنگی‌مان حرف بزنیم. مگر دوست داشتن قرار است با دور شدن آدم‌ها تمام شود؟ من که این‌طور فکر نمی‌کنم. پس فعلاً خداحافظ، عزیز من. فقط تا روزی که دوباره ببینمت.

Открыть в Telegram
Просмотры282−36%к среднему
Пересылки16
Реакции—
Комментарии—
Динамика просмотровСкрыть динамику

Рост просмотров

Часов после публикации

Показать таблицей
Часов после публикацииПросмотры
0 ч0
2 ч47
68 ч282
68 ч282
  1. Всего сейчас282
#3765Аудио
Просмотры246−44%к среднему
Пересылки22
Реакции—
Комментарии—
Динамика просмотровСкрыть динамику

Рост просмотров

Часов после публикации

Показать таблицей
Часов после публикацииПросмотры
0 ч0
3 ч47
68 ч246
68 ч246
  1. Всего сейчас246
#3764Фото
Просмотры242−45%к среднему
Пересылки1
Реакции—
Комментарии—
Динамика просмотровСкрыть динамику

Рост просмотров

Часов после публикации

Показать таблицей
Часов после публикацииПросмотры
0 ч0
3 ч52
68 ч242
68 ч242
  1. Всего сейчас242
#3763Текст

مگر چند صبحگاه می‌توانستم شاهد بوسه‌ی درخشان خورشید بر گونه‌های برجسته و گندمگون او باشم؟ چند بار دیگر فرصت داشتم پیش از آنکه چشم باز کند، تماشایش کنم و به این فکر کنم که جهان چه‌قدر خوش‌سلیقه بوده که چنین صورتی را آفریده است؟ گاهی دلم می‌خواست زمان را همان‌جا نگه دارم. درست در همان لحظه‌ای که نور از لابه‌لای پرده به اتاق می‌خزید و روی صورتش می‌نشست. دلم می‌خواست صبح هیچ‌وقت تمام نشود، چای از دهان نیفتد و هیچ‌کس از پشت در صدایمان نکند. می‌خواستم تمام آن روز را در همان سکوت بمانم و به نفس کشیدنش گوش بدهم. اما مگر می‌شود چیزی را که دوستش داری، برای همیشه از دسترس زمان دور نگه داری؟ آدم بالاخره باید چشم باز کند، از خواب برخیزد و بپذیرد که حتی زیباترین صبح‌ها هم روزی به پایان می‌رسند. بااین‌همه، اگر از من بپرسند کدام تصویر را بیشتر از تمام روزهای زندگی‌ام دوست داشته‌ام، بی‌تردید به همان صبح‌ها برمی‌گردم، به صورت خواب‌آلود او و آفتابی که انگار هر روز، پیش از آنکه به جهان برسد، گویا اول به دیدار او می‌آمد.

Открыть в Telegram
Просмотры297−32%к среднему
Пересылки8
Реакции—
Комментарии—
Динамика просмотровСкрыть динамику

Рост просмотров

Часов после публикации

Показать таблицей
Часов после публикацииПросмотры
0 ч0
8 ч127
75 ч297
  1. Всего сейчас297
#3761Фотоальбом
Просмотры309−30%к среднему
Пересылки1
Реакции—
Комментарии—
Динамика просмотровСкрыть динамику

Рост просмотров

Часов после публикации

Показать таблицей
Часов после публикацииПросмотры
0 ч0
9 ч152
75 ч309
  1. Всего сейчас309
#3760Аудио
Просмотры307−30%к среднему
Пересылки8
Реакции—
Комментарии—
Динамика просмотровСкрыть динамику

Рост просмотров

Часов после публикации

Показать таблицей
Часов после публикацииПросмотры
0 ч0
11 ч168
24 ч210
78 ч307
  1. Через 24 часа210
  2. Всего сейчас307

Все посты

Связи