«غریق!»

«غریق!»

تا غرق نشوی، غریق‌ها را نمی‌بینی! دربابِ ارتباط با باد: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8447195412 پیجِ اینستاگرام: https://www.instagram.com/gharighll?ob نوشته‌ها توسط نامِ اختصاری 'باد' به قلم آمده‌اند. بدون اشاره به این نام و صفحه‌ی غریق، منعکس نشوند.

Username
@gharighll
Category
Quotes
Country
IranIran
Created
, 4 months
Subscribers2,377−8 in 1 day
Avg views per post, 7d183last 7 days
ERR7.71%last 7 days

Subscribers, 30 days

Nov 2 – Nov 3−8 (−0.3%)

Show as table
DateSubscribers
Nov 2, 20262,385
Nov 3, 20262,377

Average views per post by day

By publication day

Show as table
DateAvg views per post
Nov 1, 2026228
Nov 2, 2026188
Nov 3, 2026209
Nov 4, 202629

Most viewed this month

  1. 01
    Views551
    Forwards33
    Reactions13
    Comments0
  2. 02
    Views365
    Forwards18
    Reactions4
    Comments12
  3. 03
    Views244
    Forwards8
    Reactions6
    Comments0
  4. 04
    Views238
    Forwards3
    Reactions20
    Comments0
  5. 05

    امروز، برای من، دقیقا از همان روزها بود. از همان روزهایی که دلم می‌خواهد با پلک‌زدنی، چندین‌مرتبه زندگی‌شان کنم. آن‌قدر که دل‌سیر شوم از آن حسِ شادمانی. نفس در سینه‌ام حبس شود. حتی قلبِ بی‌چاره‌ام بازی‌اش بگیرد و بگوید؛ «دارم منفجر می‌شم!» و من سپری بیابم و بالای سرم نگهش دارم. نگاهِ کوتاهی به اطرافم بیندازم و خطاب به بقیه‌ی اعضای بدنم زمزمه کنم؛ «آماده باشید که خیلی هیجان‌ داره!». دلم می‌خواهد که سر روی متکا بگذارم و عقربه‌ها پادساعت‌گرد بچرخند. دور بزنند و مرا به همان لحظه‌ها بازگردانند. لحظه‌هایی که دست روی دلم می‌گذاشتم و از شدتِ خنده مانده بودم کدام قسمتِ صندلی را بگیرم. که کله‌پا نشوم! پخشِ زمین نشوم و همینطور مایه‌ی خنده‌ی بیشترِ کلاس. بله. کاش می‌شد با زمان بجنگیم! سرش را شیره بمالیم و قانعش کنیم بارِ سفر ببندد. حتی به‌قدرِ چنددقیقه‌ی کوتاه! به‌قدرِ روزنامه‌وار خواندنِ آن احساسات. اما، آدمی‌زاد است و آرزوهایی که زیرِ ستونِ محال صف کشیده بودند. پس، به‌یادِ همان کلاس‌ها چای می‌نوشم! به‌یادِ همان دقایقی که لیوانِ چای روی صندلی‌ام بود و شیرینیِ عروسیِ یکی از بچه‌ها کنارش. چایم را می‌نوشم و سعی می‌کنم صدای استادم را بشنوم. صدای بچه‌ها را. که شیرینیِ تازه را گاز می‌زدند و جرعه‌ای چای هم می‌زدند تنگش. درست فکرکرده‌اید! من جایِ چای، روزم را جرعه‌جرعه سر می‌کشیدم. و چه‌قدر دلم می‌خواست این فنجانِ لعنتی تمام نشود.

    Text
    Views233
    Forwards0
    Reactions7
    Comments0

Latest posts

#6186Text
Views23−87%vs avg
Forwards0
Reactions5
Comments0
#6183Text

گاهی در کارشان می‌مانم. که لمس را کریه می‌پندارند و دروغ و وحشی‌گری را زرنگی. می‌مانم که چرا خدا نیز به مغزِ معیوبِ این‌ها شک نکرد و اجازه داد لقبِ اشرف مخلوقات را یدک بکشند؟! لمس، جزو زیباترین و ارزشمندترین هدیه‌ای‌ست که یک‌نفر می‌تواند به عزیزش بدهد. شما تصور کن. لحظه‌ای بازویت نوازش شود، پیشانی‌ات بوسیده شود و کسی کنارِ گوش‌هایت پِچ بزند؛ «می‌خوای پیشت بمونم؟» و تو به سمتش برمی‌گردی و اجازه می‌دادی در آغوشش حل شوی. لمسی که انگار از مرزِ تن رد می‌شد و به روحِ آدم‌ها دست می‌یافت. به ذره‌ذره‌ی حیاتِ آن‌ها. دوست‌داشتم که بلند، خطاب به‌تمامِ کسانی که چنین شگفتی‌ای را کثیف می‌خوانند، بگویم؛ «کثیف آن ذهنی‌ست که روی ذاتی‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین نیازِ بشر، که همان مهرورزی و عشق است، خطِ قرمز بکشد! کثیف همان نگاهِ متعصبِ آدم‌ها به معمولی‌ترین و شاید انسانی‌ترین اعمال است.» همچنین، چشمانشان را چنگ بزنم و به آن‌طرف بچرخانم. بلکه اندکی انسانیتی که تحویلِ جوامع داده‌اند را ببینند! به تماشای انسانی که انگار گرگ‌زاده بود، بنشینند.

Open in Telegram
Views118−36%vs avg
Forwards1
Reactions12
Comments0
Views growthHide views growth

Views growth

Hours after publication

Show as table
Hours after publicationViews
0 h0
1 h46
13 h118
  1. After 1 hour46
  2. Total to date118
#6178Textedited
Views365+99%vs avg
Forwards18
Reactions4
Comments12
Views growthHide views growth

Views growth

Hours after publication

Show as table
Hours after publicationViews
0 h0
3 h261
15 h365
  1. Total to date365
#6177Textedited
Views244+33%vs avg
Forwards8
Reactions6
Comments0
Views growthHide views growth

Views growth

Hours after publication

Show as table
Hours after publicationViews
0 h0
3 h198
15 h244
  1. Total to date244

All posts

Connections