شهید خامنه‌ای به روایت خودش

شهید خامنه‌ای به روایت خودش

بنام خدا و سلام شهید خامنه‌ای به روایت خودش؛ اینجا روایت‌های حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای رضوان‌الله‌علیه از زندگی و زمانه‌ی خود را خواهید خواند. به علاقمندان تاریخ و سیاست معرفی کنید @Ayatollaah_ir @Ayatollaah_ir @Ayatollaah_ir

Username
@ayatollaah_ir
Category
Politics
Country
IranIran
Created
, 5 years
Subscribers11,023−17 last week
Avg views per post, 7d4,128+5.5% vs prev 7d
ERR37.45%last 7 days

Subscribers, 30 days

Oct 7 – Nov 4−107 (−1%)

Show as table
DateSubscribers
Oct 7, 202611,130
Oct 8, 202611,100
Oct 9, 202611,105
Oct 10, 202611,166
Oct 11, 202611,161
Oct 12, 202611,159
Oct 13, 202611,157
Oct 14, 202611,159
Oct 15, 202611,134
Oct 16, 202611,125
Oct 17, 202611,104
Oct 18, 202611,099
Oct 19, 202611,090
Oct 20, 202611,087
Oct 21, 202611,084
Oct 22, 202611,069
Oct 23, 202611,077
Oct 24, 202611,070
Oct 25, 202611,067
Oct 26, 202611,040
Oct 27, 202611,050
Oct 28, 202611,040
Oct 29, 202611,022
Oct 30, 202611,010
Oct 31, 202611,002
Nov 1, 202611,001
Nov 2, 202610,995
Nov 3, 202611,020
Nov 4, 202611,023

Average views per post by day

By publication day

Show as table
DateAvg views per post
Oct 8, 20263,915
Oct 9, 20267,140
Oct 12, 20262,770
Oct 18, 2026335
Oct 22, 20263,093
Oct 26, 20264,733
Nov 2, 20264,128

Most viewed this month

  1. 01

    امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف می‌شوی! سال ۱۳۴۶ یا ۱۳۴۷؛ خواب دیدم که حضرت امام خمینی وفات یافته و جنازه‌ی ایشان در یکی از خانه‌های مشهد واقع در نزدیکی خانه‌ی پدر من روی زمین است. مردم بسیاری برای تشییع جنازه جمع شدند، که من هم در میان آنها بودم. دردی جانکاه قلبم را میفشرد و غم و اندوه وجودم را گرفته بود. تابوت را از آن خانه بیرون آوردیم و روی دوشها گرفتیم. بعد تشییع‌کنندگان که جمعیّت انبوهی بودند، در پی جنازه به حرکت درآمدند، که در میان آنها شمار بسیاری از علما بودند و من هم با آنها حرکت میکردم. طبق معمول، جنازه در برابر ما میرفت و تشییع‌کنندگان که بیشترشان علما بودند نیز به دنبال آن میرفتند. من با آنها میرفتم، با صدای بلند میگریستم و از شدّت تألّم و تأثّر، با دست روی زانوی خود میزدم. چیزی که بر غم و درد من می‌افزود، این بود که میدیدم برخی از علما ـ که هنوز چهره‌هایشان را در خاطر دارم ـ بدون آنکه توجّهی بکنند و عبرتی بگیرند، و بی‌آنکه احساس اندوهی در آنها مشاهده شود، با هم صحبت میکنند و میخندند! و من کاری از دستم بر‌نمی‌آمد جز این که این درد و اندوه جانکاه را تحمّل کنم.   جنازه به آخر شهر رسید، بیشتر تشییع‌کنندگان باز‌گشتند، امّا جنازه راه خود را در بیرون شهر ادامه داد و تعداد بیست سی تشییع‌کننده ـ که من هم جزء آنها بودم ـ همچنان در پی جنازه حرکت میکردند. سپس جنازه به تپّه‌ای رسید. بیشتر تشییع‌کنندگان در پائین تپّه ماندند. جنازه به همراه چهار پنج تشییع‌کننده به  سمت بالای تپّه رفت، که من هم با آنها به دنبال جنازه بودم.  بالای تپّه‌ها معمولاً از پائین کوچک به نظر می‌آید؛ امّا وقتی انسان بر بالای تپه قرار میگیرد، می‌بیند بزرگ و گسترده است. تپّه‌ای که ما بر بالای آن رفتیم، همچنان که از پائین دیده میشد، قسمت بالای آن کوچک و شبیه یک تختخواب بود. و ما تابوت را آنجا قرار دادیم. من به پائین پا نزدیک شدم تا در حالی که چهره‌ی امام خمینی را می‌بینم، با او وداع کنم. وقتی کنار پا ایستادم، به چهره‌ی امام که در تابوت آرمیده بود، مینگریستم. ناگهان دیدم دست راست امام که انگشت سبّابه‌ی آن به حالت اشاره بود، به سمت بالا حرکت میکند. حیرت شدیدی سراپایم را گرفت. سپس دیدم امام با چشمان بسته شروع کرد به حرکت برای نشستن، تا اینکه انگشت اشاره‌اش به پیشانی من رسید و آن را لمس کرد یا نزدیک بود لمس کند. من در این حال با شگفتی و حیرت نگاه میکردم. بعد لبهایش را گشود و دو بار به زبان فارسی گفت: تو یوسف میشوی ... تو یوسف میشوی! از خواب بیدار شدم، در حالی که تمام جزئیّات این خواب در ذهن من بود؛ همچنان که تا به اکنون نیز در ذهنم باقی مانده است. خوابم  را برای خیلی از بستگان و دوستان نقل کردم؛ از جمله برای مادرم (رحمة الله علیها)، که فوراً این خواب را چنین تعبیر کرد:   ـ بله، یوسف خواهی شد، به این معنی که همواره در زندان خواهی بود!  یکی دیگر از کسانی که این خواب را با تفسیر مادر برایش نقل کردم، شیخ جواد حافظیان بود، که سال ۱۳۴۹ در زندان مشهد با هم در یک سلّول بودیم. پس از آنکه من به ریاست جمهوری انتخاب شدم، او نزد من آمد و گفت: روز انتخابات ریاست جمهوری در مکّه بودم ـ چون انتخابات با موسم حج تقارن یافته بود ـ وقتی به سوی صندوق رأی‌گیری بعثه‌ی حج ایران رفتم، به یاد آن خواب و تفسیر مادر شما از آن افتادم و زدم زیر گریه؛ زیرا فهمیدم مسئله فقط در زندان خلاصه نمیشده است. #ماجرای_روز ؛ ۱۷ مهر تنفیذ حکم دوره اول ریاست جمهوری شهید خامنه‌ای شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام

    Textedited
    Views7.14K
    Forwards192
    Reactions88
    Comments1
  2. 02

    در دوره پهلوی، هیچ رئیس کاروانی جرأت نمی‌کرد نام مرا برای حج بنویسد! تا به یاد دارم -از سالهای دور جوانی- هرگز دل خود را از آتش اشتیاق زیارت خانه‌ی خدا و حرم رسول‌الله(ص)، رها نیافته‌ام. اما حتی در دوران سیاه اختناق که هر روحانی بامعرفت و بی‌معرفتی، با رغبت و یا حتی از سر سیری، آسان می‌توانست در خط حج قرار بگیرد... و من نمی‌توانستم! یا بهتر بگویم: هیچ حمله‌دار و رئیس کاروانی از ترس ساواک شاه، نمی‌توانست و جرأت نمی‌کرد نام مرا در فهرست حاجی‌های خود -چه رسد به عنوان روحانی کاروان- بگذارد. بله، حتی در آن دوران سخت هم دلم از امید زیارت کعبه و بوسه زدن بر جای پای پیامبر(ص) در مکه و مدینه، خالی نمانده بود... و این امید، اگرچه با حج ده روزه‌ی سال ۵۸ که به فضل شهید محلاتی قسمتم شد، برآورده گشت، اما آتش آن شوق سوزنده‌تر و مشتعل‌تر شد. - عزیمت به حج تمتع در ۵ آبان ۱۳۵۸ شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام

    Photo
    Views4.73K
    Forwards56
    Reactions76
    Comments0
  3. 03

    همراه با آقای هاشمی در مکه بودیم که خبر تسخیر لانه‌ی جاسوسی را شنیدیم در هنگامى که حادثه تسخیر لانه‌ی جاسوسی واقع شد، ما در ایران نبودیم؛ من و آقاى هاشمى مکّه مشرّف بودیم. ایّام حج بود و یادم می‌آید یک شبى روی پشت بام ساختمان بعثه در مکّه نشسته بودیم یا دراز کشیده بودیم و میخواستیم بخوابیم، رادیو را گوش میکردیم، اخبار ساعت دوازده رادیوى ایران را، که رادیو خبر داد دانشجویانِ مسلمانِ پیروِ خطّ امام سفارت آمریکا را تسخیر کردند. این مطلب خیلى براى ما مهم آمد. البتّه یک قدرى هم بیمناک شدیم که اینها چه کسانی هستند؛ این دانشجویانى که این کار را کرده‌اند، از چه جناحى هستند و چه گروهى هستند؛ چون احتمال داشت که جناحهاى چپ براى استفاده‌‌هاى سیاسىِ خودشان بخواهند یک حرکاتى انجام بدهند و احیاناً شعارهاى برّاق و جالبى را به خودشان اختصاص بدهند. بشدّت نگران بودیم، تا اینکه آن اخبارِ ساعتِ دوازدهِ موردِ نظر گفت «دانشجویان مسلمان پیرو خطّ امام». به مجرّد اینکه ما اسم مسلمان و پیرو خطّ امام را شنیدیم، خیالمان راحت شد؛ یعنى فهمیدیم که نه دیگر، چپها و منافقین و فرصت‌‌طلب‌ها نیستند، بلکه یک مشت دانشجوهاى خودى و مسلمان هستند که این کار را انجام داده‌اند. تا اینکه ما برگشتیم. البتّه ما خیلى زود برگشتیم؛ یعنى سفر حجّ ما که به اتّفاق آقاى هاشمى با هم بودیم، کلّاً ده روز طول کشید؛ از روزى که از تهران حرکت کردیم تا روزى که مجدّداً وارد تهران شدیم، ده روز شد؛ ما فقط برای اعمال حج رفتیم و برگشتیم؛ دیگر هیچ معطّل نشدیم. وقتى که به ایران برگشتیم، با غوغاهاى روزهاى اوّل و کشمکش عظیمى که بود مواجه شدیم: از آن طرف، هیئت دولت موقّت بشدّت ناراحت بود که این چه وضعى است، این چه حادثه‌‌اى است، و از طرف دیگر، مردم در شور و حماسه و مانند اینها، و بالاخره هم به استعفاى دولت موقّت منجر شد. و ما طبعاً مسئله را از دیدگاه آن کسانى میدیدیم که به مبارزه با آمریکا به صورت واقعى و حقیقى معتقد هستند؛ لذا بود که ما در داخل شوراى انقلاب، از حرکت این بچّه‌‌ها دفاع میکردیم. #ماجرای_روز ؛ سیزدهم آبان؛ سالروز تسخیر لانه‌ی جاسوسی آمریکا در تهران شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام

    Text
    Views4.13K
    Forwards67
    Reactions51
    Comments0
  4. 04
    Views3.92K
    Forwards43
    Reactions87
    Comments0
  5. 05

    ماجرای چهار تلگرافی که از طرف خودم، آقای طبسی، محامی و هاشمی‌نژاد برای همدردی با امام(ره) به ایشان ارسال کردم در سال ۱۳۵۶ سیّد مصطفی خمینی ـ فرزند امام خمینی ـ در نجف در شرایط ابهام‌آمیزی در‌گذشت. مرگ او غم و اندوهی عمیق در میان مردم برانگیخت، که به صورت مجالسِ مملو از خشم و نارضایی و اعتراض علیه قدرت حاکمه درآمد. پس از رسیدن خبر درگذشت آقا مصطفی (رضوان الله علیه)، ما در مشهد برای اتّخاذ موضع لازم برنامه‌ریزی کردیم. من به اداره‌ی پست و تلگراف رفتم و چهار تلگراف تهیّه کردم؛ یکی به نام خودم، دیگری به نام آقای طبسی، سوّمی به نام آقای محامی، و چهارمی به نام آقای هاشمی‌نژاد. وقتی تلگرافها را به کارمند پُست دادم، شگفت‌زده شد و آنها را به دوستانش نشان داد. در نتیجه، جوّی از حیرت، کارمندان را فرا گرفت؛ چون متن تلگرافهای تسلیت ـ که متضمّن تکریم و احترام نسبت به شخص حضرت امام و همدردی عمیق با ایشان بود ـ عباراتی ستیزه‌جویانه  نسبت به قدرت حاکمه داشت. کارمند پُست گمان کرد وقتی هزینه‌ی مخابره را برایم حساب کند، من منصرف خواهم شد؛ امّا من با پرداخت یک اسکناس هزار تومانی ـ که برای امثال من مبلغ سنگینی بود ـ او را غافلگیر کردم! #ماجرای_روز ؛ اول آبان، شهادت حاج‌آقا مصطفی خمینی شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام

    Text
    Views3.09K
    Forwards22
    Reactions45
    Comments0

Latest posts

#96Text

همراه با آقای هاشمی در مکه بودیم که خبر تسخیر لانه‌ی جاسوسی را شنیدیم در هنگامى که حادثه تسخیر لانه‌ی جاسوسی واقع شد، ما در ایران نبودیم؛ من و آقاى هاشمى مکّه مشرّف بودیم. ایّام حج بود و یادم می‌آید یک شبى روی پشت بام ساختمان بعثه در مکّه نشسته بودیم یا دراز کشیده بودیم و میخواستیم بخوابیم، رادیو را گوش میکردیم، اخبار ساعت دوازده رادیوى ایران را، که رادیو خبر داد دانشجویانِ مسلمانِ پیروِ خطّ امام سفارت آمریکا را تسخیر کردند. این مطلب خیلى براى ما مهم آمد. البتّه یک قدرى هم بیمناک شدیم که اینها چه کسانی هستند؛ این دانشجویانى که این کار را کرده‌اند، از چه جناحى هستند و چه گروهى هستند؛ چون احتمال داشت که جناحهاى چپ براى استفاده‌‌هاى سیاسىِ خودشان بخواهند یک حرکاتى انجام بدهند و احیاناً شعارهاى برّاق و جالبى را به خودشان اختصاص بدهند. بشدّت نگران بودیم، تا اینکه آن اخبارِ ساعتِ دوازدهِ موردِ نظر گفت «دانشجویان مسلمان پیرو خطّ امام». به مجرّد اینکه ما اسم مسلمان و پیرو خطّ امام را شنیدیم، خیالمان راحت شد؛ یعنى فهمیدیم که نه دیگر، چپها و منافقین و فرصت‌‌طلب‌ها نیستند، بلکه یک مشت دانشجوهاى خودى و مسلمان هستند که این کار را انجام داده‌اند. تا اینکه ما برگشتیم. البتّه ما خیلى زود برگشتیم؛ یعنى سفر حجّ ما که به اتّفاق آقاى هاشمى با هم بودیم، کلّاً ده روز طول کشید؛ از روزى که از تهران حرکت کردیم تا روزى که مجدّداً وارد تهران شدیم، ده روز شد؛ ما فقط برای اعمال حج رفتیم و برگشتیم؛ دیگر هیچ معطّل نشدیم. وقتى که به ایران برگشتیم، با غوغاهاى روزهاى اوّل و کشمکش عظیمى که بود مواجه شدیم: از آن طرف، هیئت دولت موقّت بشدّت ناراحت بود که این چه وضعى است، این چه حادثه‌‌اى است، و از طرف دیگر، مردم در شور و حماسه و مانند اینها، و بالاخره هم به استعفاى دولت موقّت منجر شد. و ما طبعاً مسئله را از دیدگاه آن کسانى میدیدیم که به مبارزه با آمریکا به صورت واقعى و حقیقى معتقد هستند؛ لذا بود که ما در داخل شوراى انقلاب، از حرکت این بچّه‌‌ها دفاع میکردیم. #ماجرای_روز ؛ سیزدهم آبان؛ سالروز تسخیر لانه‌ی جاسوسی آمریکا در تهران شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام

Open in Telegram
Views4,128+11%vs avg
Forwards67
Reactions51
Comments0
Views growthHide views growth

Views growth

Hours after publication

Show as table
Hours after publicationViews
0 h0
7 h2,861
27 h4,128
  1. After 6 hours2,861
  2. After 24 hours4,128
  3. Total to date4,128
#95Photo

در دوره پهلوی، هیچ رئیس کاروانی جرأت نمی‌کرد نام مرا برای حج بنویسد! تا به یاد دارم -از سالهای دور جوانی- هرگز دل خود را از آتش اشتیاق زیارت خانه‌ی خدا و حرم رسول‌الله(ص)، رها نیافته‌ام. اما حتی در دوران سیاه اختناق که هر روحانی بامعرفت و بی‌معرفتی، با رغبت و یا حتی از سر سیری، آسان می‌توانست در خط حج قرار بگیرد... و من نمی‌توانستم! یا بهتر بگویم: هیچ حمله‌دار و رئیس کاروانی از ترس ساواک شاه، نمی‌توانست و جرأت نمی‌کرد نام مرا در فهرست حاجی‌های خود -چه رسد به عنوان روحانی کاروان- بگذارد. بله، حتی در آن دوران سخت هم دلم از امید زیارت کعبه و بوسه زدن بر جای پای پیامبر(ص) در مکه و مدینه، خالی نمانده بود... و این امید، اگرچه با حج ده روزه‌ی سال ۵۸ که به فضل شهید محلاتی قسمتم شد، برآورده گشت، اما آتش آن شوق سوزنده‌تر و مشتعل‌تر شد. - عزیمت به حج تمتع در ۵ آبان ۱۳۵۸ شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام

Open in Telegram
Views4,733+27%vs avg
Forwards56
Reactions76
Comments0
Views growthHide views growth

Views growth

Hours after publication

Show as table
Hours after publicationViews
0 h0
5 h1,587
17 h3,713
29 h4,262
61 h4,613
77 h4,733
  1. After 6 hours1,587
  2. After 24 hours4,262
  3. Total to date4,733
#94Text

ماجرای چهار تلگرافی که از طرف خودم، آقای طبسی، محامی و هاشمی‌نژاد برای همدردی با امام(ره) به ایشان ارسال کردم در سال ۱۳۵۶ سیّد مصطفی خمینی ـ فرزند امام خمینی ـ در نجف در شرایط ابهام‌آمیزی در‌گذشت. مرگ او غم و اندوهی عمیق در میان مردم برانگیخت، که به صورت مجالسِ مملو از خشم و نارضایی و اعتراض علیه قدرت حاکمه درآمد. پس از رسیدن خبر درگذشت آقا مصطفی (رضوان الله علیه)، ما در مشهد برای اتّخاذ موضع لازم برنامه‌ریزی کردیم. من به اداره‌ی پست و تلگراف رفتم و چهار تلگراف تهیّه کردم؛ یکی به نام خودم، دیگری به نام آقای طبسی، سوّمی به نام آقای محامی، و چهارمی به نام آقای هاشمی‌نژاد. وقتی تلگرافها را به کارمند پُست دادم، شگفت‌زده شد و آنها را به دوستانش نشان داد. در نتیجه، جوّی از حیرت، کارمندان را فرا گرفت؛ چون متن تلگرافهای تسلیت ـ که متضمّن تکریم و احترام نسبت به شخص حضرت امام و همدردی عمیق با ایشان بود ـ عباراتی ستیزه‌جویانه  نسبت به قدرت حاکمه داشت. کارمند پُست گمان کرد وقتی هزینه‌ی مخابره را برایم حساب کند، من منصرف خواهم شد؛ امّا من با پرداخت یک اسکناس هزار تومانی ـ که برای امثال من مبلغ سنگینی بود ـ او را غافلگیر کردم! #ماجرای_روز ؛ اول آبان، شهادت حاج‌آقا مصطفی خمینی شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام

Open in Telegram
Views3,093−17%vs avg
Forwards22
Reactions45
Comments0
Views growthHide views growth

Views growth

Hours after publication

Show as table
Hours after publicationViews
0 h0
4 h1,830
16 h2,660
29 h3,093
  1. After 6 hours1,830
  2. After 24 hours3,093
  3. Total to date3,093
#93Photo

Forwarded from ریحانه

🖥 استاد اول 📗 مجموعه‌روایت‌ #از_قلب_کشوردوست 📝 نگاه مردم می‌چرخید بین تورفتگیِ دیوارها و قاب چشم‌های دانش‌آموزان مینابی که مقابل جایگاه بود. حاج حسین یکتا از توجه آقا به قرآن می‌گفت: «آقا گفتن قرآن رو چهار سالگی از مادرم یاد گرفتم؛ وقتی سوره‌ی موسی رو می‌خوند و من خوب به‌خاطر می‌سپردم.» 📝 از استاد اول آقا گفت؛ مادر. مادری که از چهار سالگی، قرآن را بخشی از زندگی فرزندش کرد. 📝 بعد ادامه داد: «استاد دوم آقا پدرشون بود. وقتی رادیوی قاهره رو می‌گرفتن و قرآن گوش می‌کردن. آقا در تبعید قرآن می‌خوندن. بعدها درس تفسیر داشتن برای پاسدارها. شبکه‌ی قرآن رو توی رادیو و تلویزیون راه انداختن. آخرین جلسه‌ای که آقا برگزار کردن، جلسه‌ی قرآن ماه رمضان بود. آقایی که دست‌آخر، روز دهم رمضان در حال خوندن قرآن به شهادت رسیدن.» 📝 زهرا عطارزاده 📝 روایت‌های رسانه ریحانه از رواق کشوردوست، شماره ۱۱۳ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @reyhaneh_khamenei_ir

Open in Telegram
Views335−91%vs avg
Forwards5
Reactions37
Comments0
Views growthHide views growth

Views growth

Hours after publication

Show as table
Hours after publicationViews
0 h0
5 h150
11 h181
26 h250
67 h335
  1. After 6 hours150
  2. After 24 hours250
  3. Total to date335
#92Videoedited
Views2,770−26%vs avg
Forwards46
Reactions57
Comments0
Views growthHide views growth

Views growth

Hours after publication

Show as table
Hours after publicationViews
0 h0
2 h987
4 h1,403
7 h1,828
34 h2,506
56 h2,680
70 h2,770
  1. After 6 hours1,828
  2. Total to date2,770
#91Textedited

امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف می‌شوی! سال ۱۳۴۶ یا ۱۳۴۷؛ خواب دیدم که حضرت امام خمینی وفات یافته و جنازه‌ی ایشان در یکی از خانه‌های مشهد واقع در نزدیکی خانه‌ی پدر من روی زمین است. مردم بسیاری برای تشییع جنازه جمع شدند، که من هم در میان آنها بودم. دردی جانکاه قلبم را میفشرد و غم و اندوه وجودم را گرفته بود. تابوت را از آن خانه بیرون آوردیم و روی دوشها گرفتیم. بعد تشییع‌کنندگان که جمعیّت انبوهی بودند، در پی جنازه به حرکت درآمدند، که در میان آنها شمار بسیاری از علما بودند و من هم با آنها حرکت میکردم. طبق معمول، جنازه در برابر ما میرفت و تشییع‌کنندگان که بیشترشان علما بودند نیز به دنبال آن میرفتند. من با آنها میرفتم، با صدای بلند میگریستم و از شدّت تألّم و تأثّر، با دست روی زانوی خود میزدم. چیزی که بر غم و درد من می‌افزود، این بود که میدیدم برخی از علما ـ که هنوز چهره‌هایشان را در خاطر دارم ـ بدون آنکه توجّهی بکنند و عبرتی بگیرند، و بی‌آنکه احساس اندوهی در آنها مشاهده شود، با هم صحبت میکنند و میخندند! و من کاری از دستم بر‌نمی‌آمد جز این که این درد و اندوه جانکاه را تحمّل کنم.   جنازه به آخر شهر رسید، بیشتر تشییع‌کنندگان باز‌گشتند، امّا جنازه راه خود را در بیرون شهر ادامه داد و تعداد بیست سی تشییع‌کننده ـ که من هم جزء آنها بودم ـ همچنان در پی جنازه حرکت میکردند. سپس جنازه به تپّه‌ای رسید. بیشتر تشییع‌کنندگان در پائین تپّه ماندند. جنازه به همراه چهار پنج تشییع‌کننده به  سمت بالای تپّه رفت، که من هم با آنها به دنبال جنازه بودم.  بالای تپّه‌ها معمولاً از پائین کوچک به نظر می‌آید؛ امّا وقتی انسان بر بالای تپه قرار میگیرد، می‌بیند بزرگ و گسترده است. تپّه‌ای که ما بر بالای آن رفتیم، همچنان که از پائین دیده میشد، قسمت بالای آن کوچک و شبیه یک تختخواب بود. و ما تابوت را آنجا قرار دادیم. من به پائین پا نزدیک شدم تا در حالی که چهره‌ی امام خمینی را می‌بینم، با او وداع کنم. وقتی کنار پا ایستادم، به چهره‌ی امام که در تابوت آرمیده بود، مینگریستم. ناگهان دیدم دست راست امام که انگشت سبّابه‌ی آن به حالت اشاره بود، به سمت بالا حرکت میکند. حیرت شدیدی سراپایم را گرفت. سپس دیدم امام با چشمان بسته شروع کرد به حرکت برای نشستن، تا اینکه انگشت اشاره‌اش به پیشانی من رسید و آن را لمس کرد یا نزدیک بود لمس کند. من در این حال با شگفتی و حیرت نگاه میکردم. بعد لبهایش را گشود و دو بار به زبان فارسی گفت: تو یوسف میشوی ... تو یوسف میشوی! از خواب بیدار شدم، در حالی که تمام جزئیّات این خواب در ذهن من بود؛ همچنان که تا به اکنون نیز در ذهنم باقی مانده است. خوابم  را برای خیلی از بستگان و دوستان نقل کردم؛ از جمله برای مادرم (رحمة الله علیها)، که فوراً این خواب را چنین تعبیر کرد:   ـ بله، یوسف خواهی شد، به این معنی که همواره در زندان خواهی بود!  یکی دیگر از کسانی که این خواب را با تفسیر مادر برایش نقل کردم، شیخ جواد حافظیان بود، که سال ۱۳۴۹ در زندان مشهد با هم در یک سلّول بودیم. پس از آنکه من به ریاست جمهوری انتخاب شدم، او نزد من آمد و گفت: روز انتخابات ریاست جمهوری در مکّه بودم ـ چون انتخابات با موسم حج تقارن یافته بود ـ وقتی به سوی صندوق رأی‌گیری بعثه‌ی حج ایران رفتم، به یاد آن خواب و تفسیر مادر شما از آن افتادم و زدم زیر گریه؛ زیرا فهمیدم مسئله فقط در زندان خلاصه نمیشده است. #ماجرای_روز ؛ ۱۷ مهر تنفیذ حکم دوره اول ریاست جمهوری شهید خامنه‌ای شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام

Open in Telegram
Views7,140+91%vs avg
Forwards192
Reactions88
Comments1
Views growthHide views growth

Views growth

Hours after publication

Show as table
Hours after publicationViews
0 h0
1 h1,227
17 h4,195
31 h6,279
67 h7,112
69 h7,140
  1. After 1 hour1,227
  2. After 24 hours6,279
  3. Total to date7,140
#90Text
Views3,915+5%vs avg
Forwards43
Reactions87
Comments0
Views growthHide views growth

Views growth

Hours after publication

Show as table
Hours after publicationViews
0 h0
1 h790
40 h3,654
77 h3,915
  1. After 1 hour790
  2. Total to date3,915
#88Photoedited
Views5,125+37%vs avg
Forwards69
Reactions111
Comments1
#87Text

#ماجرای_روز؛ سالروز شکست حصر آبادان هر طور شده من باید بروم آبادان... من دلم میخواست بروم آبادان؛ امّا نمیشد. تا این که یک‌وقت گفتم: «هر طور شده من باید بروم آبادان.» و این وقتی بود که حصر آبادان شروع شده بود. من از طریق هوا، با هلیکوپتر، از ماهشهر به جزیره‌ی آبادان رفتم. آن وقت، از سپاه، مرحوم شهید «جهان آرا» که بود، فرمانده‌ی همین عملیات بود. از ارتش هم مرحوم شهید «اقارب پرست»، از همین شهدای اصفهان بود. افسر خیلی خوبی بود. از افسران زرهی بود که رفت آن جا ماند. یکی هم سرگرد «هاشمی» بود. در جزیره‌ی آبادان، رفتیم یگان ژاندارمری سابق را سرکشی کردیم. بعد هم رفتیم از محلّ سپاه که حالا شما میگویید هتل بازدیدی کردیم. من نمیدانم آن جا هتل بوده یا نه. آن جایی که ما را بردند و ما دیدیم، یک ساختمان بود، که من خیال میکردم مثلاً انبار است. خلاصه، یکی دو روز بیشتر آبادان نبودم و برگشتم به اهواز. وضع آبادان را قابل توجّه یافتم. یعنی دیدم در عین غربتی که بر همه‌ی نیروهای رزمنده‌ی ما در آن جا حاکم بود، شرایط رزمندگان از لحاظ امکانات هم شرایط نامساعدی بود. حقیقتاً وضعی بود که انسان غربت جمهوری اسلامی را در آن جا حس میکرد؛ چون نیروهای خیلی کمی در آن جا بودند و تهدید و فشار دشمن، بسیار زیاد و خیلی شدید بود. ما فقط شش تانک آن جا داشتیم که همین آقای اقارب پرست رفته بود از این جا و آن جا جمع کرده بود، تعمیر کرده بود و با چه زحمتی یک گروهان تانک در حقیقت یک گروهان ناقص تشکیل داده بود. بچه‌های سپاه، با کلاشینکف و نارنجک و خمپاره و با این چیزها میجنگیدند و اصلاً چیزی نداشتند. این، شرایط واقعی ما بود؛ اما روحیه‌ها، در حدّ اعلی. واقعاً چیز شگفت‌آوری بود! دیدن این مناظر، برای من خیلی جالب بود. یکی دو روز آنجا بودم و بازدیدی کردم و هدفم این بود که هم گزارش دقیقی از آن جا به اصطلاح برای کار خودمان داشته باشم و هم این که به رزمندگانی که آن جا بودند، خدا قوّتی بگوییم. رفتم به یکایک آنها، خدا قوّتی گفتم. سخنرانی‌هایی کردم و حرفی زدم. با بچه‌هایی که جمع میشدند بچه های بسیجی عکس‌های یادگاری گرفتم و برگشتم آمدم. این، خلاصه‌ی حضور من در آبادان بود. شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام

Open in Telegram
Views3,692−1%vs avg
Forwards23
Reactions55
Comments0
#86Videoedited

میخواهم خاطره‌ی اوّل جنگ را بگویم اوّلی که جنگ شد، همان ساعت اوّل، بنده نزدیک فرودگاه بودم. در آن کارخانه سخنرانی داشتم. نشسته بودیم داخل اتاق منتظرِ وقتِ سخنرانی، و منظره‌ی فرودگاه دیده میشد از داخل اتاق -پنجره بود- که دیدم سروصدا است و یک‌وقتی دیدیم بله، هواپیماها آمدند. اوّل نفهمیدیم چیست؛ بعد گفتند که حمله است و خب فرودگاه مهرآباد را زدند. بنده رفتم در آن جلسه‌ای که تشکیل شده بود و کارگرها منتظر بودند که من بروم سخنرانی کنم. یک چند دقیقه‌ای به‌قدرِ چهار پنج دقیقه صحبت کردم و گفتم من کار دارم و باید بروم؛ به ما حمله شده.  آمدم ستاد مشترک، آنجا همه جمع بودند؛ مرحوم شهید رجایی بود و شهید بهشتی بود، آقای بنی‌صدر بود، همه بودند دیگر. ما رفتیم آنجا و مشغول گفتگو شدیم که حالا چه‌کار باید بکنیم، گفتند که -شاید خود بنده پیشنهاد کردم- اوّل باید با مردم حرف بزنیم، [چون] مردم نمیدانند چه خبر شده. هنوز هم از ابعاد قضیّه درست مطّلع نبودیم که چند شهر را زده‌اند؛ [فقط] میدانستیم غیر از تهران، جاهای دیگر را هم زده‌اند. بنده پیشنهاد کردم که ما یک اعلامیّه‌ بدهیم؛ این مال ساعت مثلاً دو و سه‌ی بعدازظهر و قبل از پیام امام (رضوان ‌الله‌ علیه) است. به من گفتند خودت برو بنویس. من رفتم آن طرف و یک چیزی نوشتم و از رادیو آمدند [و آن پیام] با صدای من پخش شد -که البتّه قاعدتاً در آرشیو صداوسیما هست- بالاخره چند روز ما اینجا بودیم؛ چهار پنج روز، پنج شش روز -همان حول‌و‌حوش- بودیم. بنده غالباً خانه هم نمیرفتم؛ حالا گاهی یک ساعتی، دو ساعتی میرفتم منزل [امّا] غالباً شب و روز آنجا بودیم. شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام

Open in Telegram
Views7,497+101%vs avg
Forwards75
Reactions60
Comments4

All posts

Connections