Посты канала 𝖣𝖤𝖲𝖲𝖨𝖱𝖤 `
تو تجسّمِ نابِ نبوغِ خلقتی؛ آمیزهای از شوقِ هذیانیِ لیلیت و وقارِ اندوهزدهی پرسفون، زاده از آغوش پنهانِ الههها و آهِ خاموشِ افسانهها. در تلالؤ نگاهت، افسونِ بیپروای آفرودیت با طهارت سپیدهدم در هم تنیده است؛ و من، مغلوبِ طغیان این شکوهِ اغواگر، در ورطهای از شور و خضوع فرو میروم، و تو را هم ردیفِ افسانههای نخستین جهان، تقدیس میکنم.
Открыть в Telegramای پیکرهی تجسّد یافتهی تمامی الهگانِ عشق در کالبدی یکتا؛ ای آنکه حضورَت، رستاخیزیست در کالبدِ خاموشِ من، و نگاهت، همان زخمهی آفرودیت است که خونِ کائنات را به سماعی بیپایان وا میدارد. چهرهات، افسونِ سپیدهدمان را در مشت دارد؛ آنچنان که نخستین پرتوِ خورشید، در برابرِ لطافتِ بیانتهایت، به خاکِ تعظیم میافتد. انحنای گونههایت رد انگشتانِ ائوس است و چشمانت، شرابِ نارسِ دیونیسوس؛ جامی که بیآنکه لب بزنم، جنون را در رگهایم روان میسازد. و گیسوانت شَبستانیست که هِکاته، نیمهشبها تاریکی را از میان تارهایش میچینَد. اگر المپ میدانست که خدایان، زیبایی را در تو خواهند تراشید، آینههایش از شرم فرو میریختند؛ هرا تاج از سر برمیداشت، و آفرودیت با زانوان لرزان، در افسونِ تو به خاک میافتاد مبادا که جهان، نامِ او را از یاد ببرد. تو نه عشق، که آغاز و فرجامِ عشق هستی و هر معبد و الههای، تنها بازتابی کمرنگ از محرابِ بیهمتای توست. ای معشوق، اگر این دل در حسرتِ تو تباه شود، گناه از من نیست؛ این تقدیرِ تمام خدایان است که در برابرِ تو، زانو بزنند و در آغوشِ تو، فنا شوند.
Открыть в Telegramتباریافته از شرارِ نافرمانی و وسوسهی نخستین؛ نه مطرود، نه قدیس، که خنجری از جنس خلأ در دستان تقدیر، دریدهی نور و ظلمت، مصلوبِ گناه و ستایش. نامش را بر طومار کهنِ خلقت، با مرکب نفرین نگاشتند، حضورش را حـرام، و لبخندش را زلزلهای که ارکانِ عرش را به لرزه درآورد و خدایان را به زانو کشید.
Открыть в Telegramطـرهیِ سـپیـد پری جیـران، طلیعـهی سقـوط بود. عصیانی پیچیده در لفافهی معصومیت؛ گناهی که در چرخش حریرگونهیِ موهایش زبانه میکشید. لهیبی که در امتداد لبخندش زنده میشد، در خطوطِ هوسانگیزِ لبهایش میرقصید و با بوسهای آتشین، محرابهای ایمانِ کلیسا را به خاکستر بدل میکرد. ممنوعهای که ابلیس را به سجود وا میداشت. سمننازِ افسونگر آن قامت موزون که بر سلطنت آخیلوس حکمرانی میکرد، نه تنها تمنای خاکیان، که طعنهای بر خلقت بود. همان تصویری که هر قدیسی را به کفر میکشاند، و هر کافری را به پرستشی ناگزیر. خالِ ماهگونش، مهرِ تبعیدی بود که سرنوشتش را با وسوسه پیوند میزد. عطر وانیلیاش، بوی ممنوعهای بود که مرزهای بهشت را به آتش میکشید؛ زمزمههایش، الحانی که سرنوشت را دگرگون کردند نوای سقوطی که در جانِ افلاک پیچید و ملکوت را در هراسِ نابودی فروبرد. نیرنگ نگاهش افسونگر و مقدس، آن آتشی بود که ابلیس را تا سپیدهدم در رقصی شهوانی در آتشِ هوس سوزاند. پری جیران، همان وحیِ ممنوعهای بود که اوراقِ انجیل از هراسش لرزیدند. و پناه بر مادرِ مقدس، که خود نیز از دوزخِ عنابیِ لبانش خلاصی نیافت.
Открыть в Telegramبازمانـدهای از نسل خدایـان، در آغوش گستـرهی بیکران آسمانهای کبود، همچون نوری بیافول که در ژرفای سپهر میرقصد.او وارث تلألوییست که در رگهای آسمان میتپد و سایهاش بر کرانهی فلک، غزلی از حضور جاودانه میسراید. گویی افقهای نیلگون دستان خود را گشودهاند تا او را چنان جواهری از جنـس اختـران در دل خویـش نهـان کننـد.
Открыть в Telegramهدیـهی والا مقام سیمای آسماندریایی شاهـوار و ملوکانه.گیسوفشانِ ماه تبار، که سلسلهی چشمانش بی نیاز از کلام، جهان را به آشوب میکشید و مژههای سپیدش که در تار و پود اطلسیهای مرمرین تنیده شده بود زادیت حوروس را به رخ میکشید. پریزادهی آسمان که شکوه لبانش زمزمهای از قدرت خورشید بر گلبرگهای سرخ را تداعی میکرد.گویی او سایهای از شکوه خدایان و جلوهای از زیبایی هاتور بود که با هر گامی که برمیداشت، گلهای رز، مسحور از قدمهایش در آغوش باد میرقصیدند و قصیدهای از عشق و جاودانگی سر میدادند و جهان چون معبدی در برابر حضورش به سجده میافتاد. این چنین بود که قدحِ پیـکرِ الههگـون، حکمـرانِ دلها میشد.
Открыть в Telegramپیکـرهی ماهگونِ او تلاقـی خسـوف و کسـوف بود. زیبا نگاشتهی خداوند از شکوفههای لبخندش زاده شده بود.حضورش همچون نغمهای از بهشت دلهارا نوازش میکرد و چون جادویی در دل افسانهها زندگی را به گلستانی از عشق و زیبایی تبدیل میکرد.چشمانش قدرتِ زئوس را به رخ میکشید و لبانش لعبتِ دیونیسوس را. او شاهکـاری میان افسانـههای نایـاب جهـان بـود.
Открыть в Telegramزاده بوسـه آتشین آنائـل و معاشقـه آدم و حـوا. الهه زادهی نقرهطلایِ مسیح شمیم سرهِ آسمان تبار بود.آهویی گریزپا که افسانگان را واژگون و تاریخ را دگرگون میکرد، مخلوقی که به اندازه معبود پرستیدنی بود.هرنگاهش دلها را تسخیر و هر لبخندش چُنان رقصِ نور مسحور کننده بود؛حوریان بهشتی سوگند یاد میکردند که زیباتر از او ندیدهاند.با رایحه کهربایش لعبت انگیز بود، لبانش به سان گلهای وحشی و تیلههای شب گونش با رخسار مهتاب آمیخته بود، همین برای حیران کردن آدمیان کافی بود.او گل سرخی بود که آفرودیت مقابلش تعظیم میکرد.خورشیـد فرمانبرِ هراکلـس بود و هراکلـس فرمانبرِ شیریـن بهانـهی مسیـح.
Открыть в Telegram