Посты канала ㅤㅤ sılver boy
«بالهایم آبی بود و دلم پُر از آسمان؛ افسوس که جهان، پرواز را با ماندن اشتباه گرفت.» For You @xjymir
Открыть в Telegram«ما یکدیگر را در تمام زندگیها پیدا کردیم، جز آن زندگیای که فرصت ماندن داشتیم.» For You @tyuningpk
Открыть в Telegram«آرام گرفتم؛ درست پس از سالهایی که حتی فرصت نفس کشیدن نداشتم.» For You @SOLACEBLUE303
Открыть в Telegram«در میان تمام آنچه میتوانستم باشم، به خاطرهای از خودم بدل شدم.» For You @ISOFRRAAMST
Открыть в Telegram«فرماندهای که هزاران نفر را از مرگ گذراند، سرانجام راه بازگشت به خویش را نیافت.» For You @Doomedthv
Открыть в Telegram«جنگیدم تا چیزی از من باقی بماند، غافل از آنکه خودم را در تمام آن جنگها جا گذاشته بودم.» For You @grayblood12
Открыть в Telegram«از من دختری به یادگار ماند که هیچوقت با جهانِ کوچک اطرافش سازگار نشد.» For You @iits_Matilda
Открыть в Telegram«اینجا کسی آرمیده که تمام عمرش را به خاطر سپرد، جز آنکه چگونه زندگی کند.» For You @dovixc
Открыть в Telegram«ماه را به من سپردند و من تمام عمرم را صرف روشن ماندن در تاریکی کردم.» For You @Lunariaa0
Открыть в Telegramقشنگترین بخشش اینه که آدم گاهی تازه بعد از نبودنِ یک نفر میفهمه چقدر حضورش براش مهم بوده. تشبیهش به ماه و روشناییای که تا وقتی بوده عادی به نظر میرسیده، خیلی به دلم نشست؛ انگار دلتنگی فقط برای خود اون آدم نیست، برای تمام آرامشی هم هست که با بودنش به زندگی میاورده. خسته نباشید نقره
Открыть в TelegramПереслано из @ WILSO !
گاهی آدم دیرتر از آنچه باید، معنای حضور کسی را میفهمد؛ درست وقتی که دیگر صدای قدمهایش در خانه نمیپیچد و عطر بودنش از گوشهوکنار زندگی رفته است. تو شبیه ماهی بودی که من روشناییاش را عادی میپنداشتم، تا شبی که آسمانم بیتو تاریک شد و فهمیدم چقدر به نور تو محتاج بودهام. حالا هر چیزی مرا به تو میرساند؛ هر بارانی، هر ترانهی غمگینی، هر غروبی که انگار چیزی را با خودش میبرد... دلم در میان تمام این نبودنها، هنوز تو را صدا میزند. کاش میدانستی جای خالیات شبیه زخمیست که نه زمان مرهمش میشود و نه فراموشی از پسِ درمانش برمیآید. من هنوز همانجا، میان خاطراتی که بوی تو را میدهند، چشمبهراه بازگشت عزیزکردهی قلبم ماندهام؛ شاید این بار بتوانم به تو نشان دهم که بعضی حضورها، آنقدر ارزشمندند که نباید حتی یک لحظه، به نبودنشان عادت کرد...
Открыть в Telegramبه نظرم خیلی خوب تونستی نشون بدی که حتی آدمی که همیشه باید قوی و محکم باشه، یه جایی از پا میوفته. بیشتر از همه این تضاد بین فرماندهای که همه بهش تکیه میکنن و آدمی که خودش از شدت دلتنگی و خستگی به یه تکیهگاه نیاز داره رو دوست داشتم. خسته نباشید فرمانده.
Открыть в TelegramПереслано из مـرثـیـه فـرمـانـده
هی، آمیگدالای من؛ نمیخوای برای نجات دادنم، دست به کار شی؟
Открыть в TelegramПереслано из مـرثـیـه فـرمـانـده
جای خالی، دشمن عجیبیست. نه صدایی دارد که بتوانی مسیرش را پیدا کنی، نه چهرهای که بتوانی مقابلش بایستی. نه به اخطاری توجه میکند و نه از هیچ درجه و مقامی فرمان میبرد. درست در لحظهای که تصور میکنی بر آن مسلط شدهای، از گوشهای ناشناخته سر برمیآورد و تمام آنچه را که با زحمت سر پا نگه داشتهای، به لرزه درمیآورد.
Открыть в Telegram